تا نبض خیس عشق

 

اهای روزگار!!!

همه هورا كشيدند...

حالا پايت را از روی خرده های دلم بردار... 



+نوشته شده در
ساعتتوسط نفس | |

 

من کنارت هستم...

چرا امروز حیرانی!
به چه می اندیشی تو؟
تو یک ذره دلت تنها نیست،
پس چرا غمگینی؟
حس سردت با من آمیخته است،
تو به امروز بیندیش نه فردا و گذشته،
من کنارت هستم،
تو همان روشن ماهی که در شام من است،
من همان تکه ی نانم که در کام تو است،
پس کنارت هستم،
پس کنارم هستی،
پس بیا با من باش،
من کنارت هستم...


+نوشته شده در
ساعتتوسط نفس | |

دلمان كه ميگيرد,

تاوان لحظه هايي ست كه دل میبندیم...



+نوشته شده در
ساعتتوسط نفس | |

از هیاهوی وازه ها خسته ام...من سکوت را از اوراق سپید اموخته ام...

ایا سکوت...روشنترین وازه ها نیست؟!

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام...ایا مرگ خونسردترین وازه ها نیست؟!

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم...

شبی...شاید امشب... زیر نور مهتاب,یک وازه خواهم نوشت...

نام خونسرد معشوقه ام را...

بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت... و هم زمان...

پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت...

پایان



+نوشته شده در
ساعتتوسط نفس | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران