تا نبض خیس عشق

از هیاهوی وازه ها خسته ام...من سکوت را از اوراق سپید اموخته ام...

ایا سکوت...روشنترین وازه ها نیست؟!

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام...ایا مرگ خونسردترین وازه ها نیست؟!

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم...

شبی...شاید امشب... زیر نور مهتاب,یک وازه خواهم نوشت...

نام خونسرد معشوقه ام را...

بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت... و هم زمان...

پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت...

پایان



+نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391
ساعت12:33توسط نفس | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران