چرا امروز حیرانی!
به چه می اندیشی تو؟
تو یک ذره دلت تنها نیست،
پس چرا غمگینی؟
حس سردت با من آمیخته است،
تو به امروز بیندیش نه فردا و گذشته،
من کنارت هستم،
تو همان روشن ماهی که در شام من است،
من همان تکه ی نانم که در کام تو است،
پس کنارت هستم،
پس کنارم هستی،
پس بیا با من باش،
من کنارت هستم...
شرح دلتنگی من....
گاهی از سر بغض مینویسم...گاهی از سر دلتنگی....
گاهی از درد بیخبری....گاهی از سر تنهایی....
ولی چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند...
چه زیباست جنون وقتی میدانی او میبیند....